الشيخ محمد حسن المظفر ( مترجم : سپهري )
54
دلائل الصدق لنهج الحق ( فارسي )
آنجا كه فضل گفت : « هدف اصحاب از اين امر ، كسب قدرت و رهبرى نبوده است بلكه قصد اقامهء حق و قوام بخشيدن به شريعت را داشتهاند . » سخن ناصوابى است ؛ زيرا كسى كه قصد برپايى حق و قوام بخشيدن به شريعت را دارد ، هرگز پيامبر را از نوشتن مطلبى كه گمراهى را براى هميشه از ميان مىبرد ، باز نمىدارد تا جايى كه نسبت هذيان به او دهد و نيكىاش را با بدترين بىحرمتى ، نصيحت و خيرخواهىاش را با زشتترين حيله گرى و هدايتش را با شديدترين گمراهى ، پاسخ دهد . چگونه آنان خواهان برپاداشتن حق و قوام شريعت بودند و در عين حال به شخصى كه در ميان ايشان بود و مطابق حكم صريح قرآن ، ولى و سرپرست آنان ، برادر پيامبرشان ، و دروازهء علم و وارثش به شمار مىرفت ، توجهى نكردند ؟ بلكه وقتى او را سرگرم فراهم ساختن مقدمات دفن رسول خدا ( ص ) ديدند ، فرصت را غنيمت شمرده در سقيفه بر سر تصاحب حكومت به جان يكديگر افتادند و براى كسب قدرت به حيله و تزويرهاى گوناگون متوسل شدند . چگونه مىتوان پذيرفت كه آنان مىخواستند حق را برپا دارند و حال آنكه با رها كردن جنازهء پيامبر و غصب حق جگر گوشهء او - كه تا هنگام مرگ از آنان خشمگين بود - حرمت پيامبر را زير پا نهادند ؟ چگونه مىشود دربارهء آنان چنين سخنى را گفت در حالى كه دست از دين كشيده ، به گذشتهء خويش بازگشتند و همهء آنان جز اندكى ، به سوى آتش رفتند ؟ طبرى از ابن عباس نقل مىكند : عمر به من گفت : آيا مىدانى چرا قوم تو پس از محمّد شما را از خلافت بازداشت ؟ چون دوست نداشتم جوابش را بدهم ، گفتم : اگر هم ندانم امير المؤمنين مرا آگاه مىگرداند . عمر گفت : قوم تو ( قريش ) دوست نداشتند كه نبوّت و خلافت در ميان شما ، جمع گردد تا بدين سبب بيشتر به ايشان فخر فروشيد . لذا خلافت را براى خود برگزيد و نتيجه گرفت و موفق شد . من گفتم : اى امير المؤمنين ! اگر اجازه دهى و از من خشمگين نگردى سخن بگويم . عمر گفت : بگو . گفتم : امّا اينكه گفتى قريش خلافت را براى خود برگزيد و نتيجه گرفت و موفق شد ، اگر اين كار با خواست خدا بوده ، پس راه آنان درست است و قابل بازگشت و مورد حسادت نمىباشد . و امّا اينكه گفتى آنان خشنود نبودند كه نبوّت و خلافت از آن ما باشد ، [ اين نيز مهم نيست ؛ زيرا ] خداى عزّ و جلّ برخى